سلام

توی این مطلب میخوام راجع به یه خاطره ی بد بنویسم !!!!!!!!
خاطره ای
که منو تارا اصلا دوسش نداریم
مدت زیادی از دوستیه منو تارا نگذشته بود که متوجه شدم تارا یه جورایی داره
منو از سر خودش باز میکنه !!!!!!!!!!!!
اولا به خودم میگفتم که دچار سوء تفاهم شدی ... اما وقتی سر زنگ ورزش خواستیم
فوتبال بازی کنیم ودیدم که تارا فقط به خاطر اینکه با من تو یه تیم نباشه خونش به
جوش اومده دیگه طاقت نیوردم .
قبل از این ماجرا هر از گاهی ازش میپرسیدم که از دست من ناراحتی ؟؟؟ 
اما از اون روز به بعد پافشاری کردم که بفهمم موضوع چیه ......
تا اینکه یه روز یکی از دشمنان به ظاهر دوست که ما اسمشو میذاریم x به من نامه
داد ( نامه نگاری های سر کلاس ) و گفت که من میدونم که با تارا مشکل داری و گفت
که من با تارا حرف میزنم و از این جور حرفا ( اگه نامه رو داشتم حتما همشو مینوشتم
)
من ناقص العقل هم قبول کردم !!!!!!!!!!!!!!!!! 
فردای اون روز از x جان پرسیدم که خوب چی شد ؟؟ x هم گفت که تو رفتار های خیلی
بدی داری و حق با تاراس !!!!!!!! 
هر چی من میگفتم که تارا چی گفت ؟ مگه من چیکار کردم که اینقدر شماها از دستم
ناراحتین ؟... 
همش تفره میرفت و میگفت خودت بهتر میدونی !!!!!!!!!!!!!!!!!!! 
گفتم اگه رفتار من بده .. لااقل یه مثال بزن که من بفهمم چه کارایی کردم !
تنها چیزی که x به من گفت : تو اون روز دم راه پله به تارا یه چیزی گفتی که خیلی
ناراحت شد ! 
اگر از توضیح بسیار واضح x بگذریم کلا حافظه ی انسان ها در مورد اتفاقات روزمره
قوی نیست !!
منم یادم نمی یومد که چی گفتم ! 
به x گفتم حالا تو بگو من چی گفتم .... گفت خودت بهتر میدونی !!! .... فکر کنم
خودشم نمیفهمید چی داره میگه !!!!!!!!!
بعدها از تارا پرسیدم گفت من که چیزی یادم نمی یاد !!!!!!!
با خودم گفتم حرف زدن با x نتیجه ای نداره باید با خود تارا حرف بزنم .... اما تارا هم
بهم گفت ما به نتیجه نمی رسیم !!!!!!!!!!! 
نمی دونم چرا x هم با من بد شد و چپو راست ازم ایراد میگرفت ! 

" جالبه بدونید منو x سال دوم خیلی با هم خوب بودیم و هر کاری برای هم میکردیم
و طی این ماجرا x همش میگفت که من چون دوست دارم میخوام اخلاقتو درست کنم !!!!!!!
یکی نبود بهش بگه تو باید منو همین جوری که هستم دوست داشته باشی نه اون
جوری که خودت می خوای !!! " 
من خیلی سعی کردم که با x منطقی رفتار کنم اما شما بگین داشتن منطق چه
فایده وقتی طرف مقابلتون از منطق بویی نبرده !!!!!!!!! 
دیگه کم کم داشت باورم میشد که من مشکل اخلاقی دارم ( تعریف از خود نباشه
اما چون اعتماد بنفسم زیاد بوده و هست قبول نمیکردم که من مشکلی دارم !
)
تا اینکه یه شب تا حدودای ساعت ۳ صبح بیدار بودم و بعد از کلی گریه و زاری قرآن
رو باز کردم آیه ای اومد با این معنی ( البته من دقیقا یادم نیست ... خودمونی معنی میکنم )
کسانی که از دیگران ایراد میگیرند خودشان را باید اصلاح کنند .. همانا شما انفاق کنید .
این آیه مثل آب روی آتیش بود .... فقط خدا میدونه که چقدر آروم شدم 
پس بیخیال x شدم " چون اون بود که همش میگفت تو مشکل داری "
تصمیم گرفتم سرم به کار خودم باشه ... البته بیخیال تارا نشدم اما به خودم گفتم :
اصلا شاید تارا از چشم و ابروت خوشش نمیاد اما روش نمیشه بگه ... آدم که نباید
سریش باشه !!
تا اینکه بعد از یه مدت کوتاهی تارا سر صحبت رو باز کرد و گفت که من اشتباه کردم !!!
و ..................
جا داره که من چند تا نکته اضافه کنم :
نکته اول : x بعد از یه مدتی گفت که منظوری نداشته و ه تارا حسودیش شده
و از این جور حرفا 
( البته مطمئن نیستم که دقیقا همین رو گفته باشه ولی اگرم نگفته باشه ....
فهمیدنش هوش بالایی نمی خواد !!!!!!!!!
)
نکته دوم که بسی مهم میباشد : چند روز پیش من از تارا پرسیدم که
- من آخر نفهمیدم تو سر چی با من قهر کردی !!!!!!!!!! 
تارا هم گفت که x اومده بهش گفته که مارال به ( یکی از دوستان قدیمی و
مشترک که از مدرسه ی ما رفته ) گفته که من خیلی اتفاقی با تارا دوست شدم !!!!!!!!!
و تارا هم ناراحت شده .... البته معلوم نیست که x حرفای دیگه ای هم به تارا
زده یا نه ... اگه از من بپرسین میگم x حرفای دیگه ای هم به تارا گفته !!!!!!!!!!! 
همین جا من " مارال " میخوام بگم که به یاد ندارم که چنین حرفی زدم یا نه ...
اما از اونجایی که احتمالش هست که گفته باشم ... به تارا میگم که مطمئن باش
منظور بدی نداشتم .... تازه مگه غیر از اینه که ما با هم اتفاقی آشنا شدیم ؟ 
و شروع آشنایی ما به خاطر محسن و کیوان بود !!!! اما تارای عزیزم مهم شروع
یه دوستی نیست
مهم پایدار موندن یه دوستیه
( چند سخن از مادر عروس
)
&


نظر یادتون نره 

به آینده امیدوار باشید . 

تا بعد .... 
